vaghti shoma ro nemibinam ....aseman rooi az hame nahan mikonad ....miporsam chera .....migooyad aftan jaee hamin nazdiki hast amma bayad sabr kard ta aniye hamishegi ba ma salam konad ,angah setareha noor miafshanand va khorshid darigh nakhahad shod.......
Leyli's Art
شنبه ۶ فروردین ۱۳۶۱ ساعت ۱۰ شب..
بسرعت رفتم سمت پنجره ..
از گوشه ، پرده قهوه ایی رو کنار زدم همه جا سیاه بود و تاریک ,
مثل قیر ، مثل نامادریم..
صدای ترمز ماشین و تصادف خیلی نزدیک بود..
نا مادریم با تشر داد زد :
اونجا چیکار داری بچه؟؟ مگه نمیدونی نور نباید بری بیرون..مثلاً جنگِ هآآآ..
گوشه لباسم و گرفت و منو بسویی هل داد و گفت برو بخواب دیگه..!!
گفتم : آخه صدای تصادف اومد
با بی اعتنایی شونه ایی بالا انداخت و گفت : خُب..! که چی..؟؟
رفتم زیر پتو ..پتو رو سرم کشیدم..نمیخواستم ببینمش..داشت هنوز قُر میزد.
: آخه این مرد کجاست؟ ساعت ۱۱ شبه؟ به کی زنگ بزنم این وقت شب..
چشام گرم شده بود..خوابم برد..
اما نه..
داشتم راه میرفتم. تو یه راهرو
خدایا..این راهرو چقدر طولانیه ، پس چرا هر چی میرم به انتها نمیرسم..
از دور سایه میبینم..چقدر آشناست ، نزدیکتر میشم..خودش بود . پدرم..
خودم و پرت میکنم تو آغوشش..
خدایا ، نفسم بالا نمیاد..گفتم : بابا..؟ پس کجایین؟؟ همه نگرانن..گفت:
برو خونه فرگام..نمیتونم ..کار دارم. برو خونه..
گفتم : من راهو بلد نیستم..بیا با هم بریم..
هنوز تو بغلش بودم
گفت من نمیام ، اما ...
اما چی..؟؟
راهرو رفت..بابام رفت..آغوشش هم رفت
با صدای پدرم از خواب پریدم..تو همون خواب و بیداری لبخندی زدم و گفتم: پس اومد خونه..
آفتاب تا وسط اطاق اومده بود..نورش چشم و میزد..
نشستم تو جام..نا مادریم باز اومد بالا سرم و مثل همیشه با شصت پاش چند ضربه به پام زد..
سرم و بالا اوردم و فوری سلام کردم
گفت: پاشو.. پاشو.حواست به بچه ها باشه ..من میرم بیرون تا ۱ ساعت دیگه بر میگردم..
گفتم : بابا هست دیگه..عیده ..میخوام باز هم بخوابم..آخه خواب دیدم که...
نذاشت حرفم تموم بشه..داد زد : نخیر ..پدرت نیست. دیشب نیومده خونه..
خشکم زد. داشتم هاج و واج نیگاش میکردم..گفتم : ولی من الان صداش و شنیدم..داشت میخندید
گفت : پا میشی اول صبحی ، یا جور دیگه حرف بزنم..خواب دیدی خیره..پاشو . زود.
بلند شدم و اون هم رفت..تنها بود یا نه..نمیدونم..برام هم مهم نبود. همینقدر که نیستش خودش غنیمت بود. حتی ۱ ساعت..
نمیدونستم میخواد با خودش بوی مرگ بیاره. بوی نبودن . بوی نیستی. بوی خودش.
چشماش کاسه خون بود. معلوم بود خیلی گریه کرده. اولین کاری که کرد تلفن و برداشت و زنگ زد به ..
به کی بود؟ نمیدونم ..مهم هم نبود.سعی میکرد آروم حرف بزنه که کسی نشنوه..اما من شنیدم
: پرویز ، فوت شده..
سرم وبالا بردم وگیج به برادرهام نیگاه کردم..کوچکتر از این بودن که بدونن چه سونامی راه افتاده.
اما افتاده بود..
پدر رفته بود..
تنهامون گذاشته بود...
نوشته از: فرگام فتحعلیان
بسرعت رفتم سمت پنجره ..
از گوشه ، پرده قهوه ایی رو کنار زدم همه جا سیاه بود و تاریک ,
مثل قیر ، مثل نامادریم..
صدای ترمز ماشین و تصادف خیلی نزدیک بود..
نا مادریم با تشر داد زد :
اونجا چیکار داری بچه؟؟ مگه نمیدونی نور نباید بری بیرون..مثلاً جنگِ هآآآ..
گوشه لباسم و گرفت و منو بسویی هل داد و گفت برو بخواب دیگه..!!
گفتم : آخه صدای تصادف اومد
با بی اعتنایی شونه ایی بالا انداخت و گفت : خُب..! که چی..؟؟
رفتم زیر پتو ..پتو رو سرم کشیدم..نمیخواستم ببینمش..داشت هنوز قُر میزد.
: آخه این مرد کجاست؟ ساعت ۱۱ شبه؟ به کی زنگ بزنم این وقت شب..
چشام گرم شده بود..خوابم برد..
اما نه..
داشتم راه میرفتم. تو یه راهرو
خدایا..این راهرو چقدر طولانیه ، پس چرا هر چی میرم به انتها نمیرسم..
از دور سایه میبینم..چقدر آشناست ، نزدیکتر میشم..خودش بود . پدرم..
خودم و پرت میکنم تو آغوشش..
خدایا ، نفسم بالا نمیاد..گفتم : بابا..؟ پس کجایین؟؟ همه نگرانن..گفت:
برو خونه فرگام..نمیتونم ..کار دارم. برو خونه..
گفتم : من راهو بلد نیستم..بیا با هم بریم..
هنوز تو بغلش بودم
گفت من نمیام ، اما ...
اما چی..؟؟
راهرو رفت..بابام رفت..آغوشش هم رفت
با صدای پدرم از خواب پریدم..تو همون خواب و بیداری لبخندی زدم و گفتم: پس اومد خونه..
آفتاب تا وسط اطاق اومده بود..نورش چشم و میزد..
نشستم تو جام..نا مادریم باز اومد بالا سرم و مثل همیشه با شصت پاش چند ضربه به پام زد..
سرم و بالا اوردم و فوری سلام کردم
گفت: پاشو.. پاشو.حواست به بچه ها باشه ..من میرم بیرون تا ۱ ساعت دیگه بر میگردم..
گفتم : بابا هست دیگه..عیده ..میخوام باز هم بخوابم..آخه خواب دیدم که...
نذاشت حرفم تموم بشه..داد زد : نخیر ..پدرت نیست. دیشب نیومده خونه..
خشکم زد. داشتم هاج و واج نیگاش میکردم..گفتم : ولی من الان صداش و شنیدم..داشت میخندید
گفت : پا میشی اول صبحی ، یا جور دیگه حرف بزنم..خواب دیدی خیره..پاشو . زود.
بلند شدم و اون هم رفت..تنها بود یا نه..نمیدونم..برام هم مهم نبود. همینقدر که نیستش خودش غنیمت بود. حتی ۱ ساعت..
نمیدونستم میخواد با خودش بوی مرگ بیاره. بوی نبودن . بوی نیستی. بوی خودش.
چشماش کاسه خون بود. معلوم بود خیلی گریه کرده. اولین کاری که کرد تلفن و برداشت و زنگ زد به ..
به کی بود؟ نمیدونم ..مهم هم نبود.سعی میکرد آروم حرف بزنه که کسی نشنوه..اما من شنیدم
: پرویز ، فوت شده..
سرم وبالا بردم وگیج به برادرهام نیگاه کردم..کوچکتر از این بودن که بدونن چه سونامی راه افتاده.
اما افتاده بود..
پدر رفته بود..
تنهامون گذاشته بود...
نوشته از: فرگام فتحعلیان
Abonneren op:
Posts (Atom)
